بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
حرف های نگفته.........شایدم گفته

حرف های نگفته.........شایدم گفته

pяiйcΣŠ$ Σlћдм[124]
مث اسب نجیب.مث سگ باوفا.مث خرس تنبل.مث میمون خوش ادا. مث موش شیطون. باغ وحش راه انداختم... مهربون و دوست داشتنی و غیرتی و زیادی بامرام و اهل هنر. گاهی خلم...گاهی یه آدم نرمال... چیزی که همیشه یکسانه اینه که خاصم...شایدم تو بگی عادیم...
   1   2   3      >


نقطه سر خط...



یه سلام بارونی...



در برابر کسی که معنی پرواز را نمی فهمد


                هر چه بیشتر اوج بگیری


     کوچک تر خواهی شد...




شب سرد و خشکت بخیر ...


گفتم خشک ، چون نه خبری از بارون هست و نه برفی لای ابرا وول می زنه !



چرا بغض داری؟


تو به من نگاه نکن...من درد زیاد دارم...


من زیاد خورد شدم و شکستم...تو نباید شکل من باشی...


تو زندگی کن...


زندگی کن تا نگن بخند...مجبورت نکنن اونی باشی که نمیخوای...


بذار کسی نفهمه دلت خونه...آخه دیگران تو رو نمیخوان...فقط تظاهراتو دوس دارن...


دوس دارن باهاشون بگی و بخندی...و وقتی تموم شدی،سطل زباله...


گریه نکن........................................................................................


مواظب خودت و اشکای دونه دونت باش...


...نقطه ته خط


 


 


                                     






+نوشته شده در سه شنبه 22/9/90ساعت 7:36 عصرتوسط pяiйcΣŠ$ Σlћдм | | نظر

نقطه سر خط ...


سلام ... شبت زیبا !


هوا سرد شده ... منم که دمای بدنم همچین یه خورده نا متعادل می زنه اصولا 3 تا سوئی شرت و یه


کاپشن رو شاخ شه !


البته اگه به کاپشن ضحی امیدی باشه ...



نمیدونم چرا لحظه به لحظه به جای بزرگ شدن آب می رم ...


و نمی فهمم معنی این همه تحقیر شدن رو ...


همیشه بچه که بودم بهم می گفتن غذا بخور تا بزرگ شی ...


ای کاش عقلم می رسید و لب به غذا نمی زدم !!!


وقتی بچه ها رو می بینم دلم می پوسه ...


گاهی اوقاتم واسه خودم آتیش می گیره که بین دنیای ساده ی بچگی و دنیای عجیب بزرگی گیر کردم ...


مهم نیس ... مهم اینه که هنوز انقد پوست کلفت نشدم که گریه از یادم بره !!!


هنوز انقد عین بعضی ها سنگ نشدم که یه قطره اشک برام بشه سر افکنی ...


نه ... دیگه عادت کردم هیچی نگم ... ساکت بمونم ...


ولی نمی تونم بغض نکنم ... گریه هامو نگه دارم ... اشک نریزم ...


 


ولی همیشه این سوال توی مغزم موج می زنه ... : تاوان چیو دارم پس می دم ؟؟؟


افسرده نیستم ... ولی از خدا دلگیرم ...


یه بازی کوچیکه بین خودم و خدای خودم ... زیادم مهم نیس


فقط به قیمت زندگی من تموم می شه !!!


به قیمت همه آرزو هام ... همه دلخوشیام ... همه ...


امشب حدودا می شه گفت راهمو انتخاب کردم ، ولی هنوز شک و تردید هست !


چشای خودمو دوس دارم ... انگار بین همه چیزایی که جا گذاشتم تو بجگیام و اومدم به این دنیای عجیب غریب چشمامو با خودم آوردم ...


شایدم یه ماسک اجباری زدم ، که چشام از پشتت معلومه !!!


نمی دونم ... هر چی که هست مهم اینه که چشام تنها نیستن ... دو تان ...


دو تان ، و یه عالمه اشک دارن ... دو تان ، و یه عالمه غم دارن ...


ولی بمیرم برای خودم ... دیگه غمم بهم سر نمی زنه !


فک کنم انقد محلش نذاشتم اینطوری شده ...


عب نداره ... این نیز بگذرد ...


 آخر بازم مرسی از حضور بچه ها ... لطفا توی نظراتتون نه روشنفکر بازی در بیارید نه تفکر بزنید ... منم همینم که هستم !!!


+ بدم میاد از زندگیایی که همش به اگر و اگر و اگر وابستس و تهشم یه مهر شاید روش میخوره !!!


برو به زندگیت برس تاریک خونه ی من ...


مواظب خودت و تاریکیات باش ...


                    

 



+نوشته شده در جمعه 11/9/90ساعت 6:8 عصرتوسط pяiйcΣŠ$ Σlћдм | | نظر

نقطه سر خط...

 بی وفایی شده عادت... تو نوشته بودی دیدار...سه تا نقطه ...به قیامت...



زندگی ، نقطه سر خط...


تلگرافی شده نامت ،


قلبمو مچاله کردی...


با یه نقطه چین نامــــــــــــــــــرد...


سلام..


دلم گرفته...


واسله خیلیا دعا کن...


امشب افسرده نیستم...بغض دارم،اما بغضم قشنگه...


اتاق حسابی تاریکه...


تاریکی رو دوس دارم.


اشکای آدم دیده نمیشه.


کسی از آدم بازجویی نمیکنه.



 میگن عاشقی حماقته...با دوس داشتن که دیگه کاری ندارن!!!



اگه دوس داشته باشی میتونی بیخیال بعضی چیزا بشی...


بیخیال نفرت...خستگی...درد...ظلم...


انگار بین یه عالمه سکوت و نبودن و خلوت گم شدم...و فقط میتونم فک کنم...


به خیلی چیزا...


هی روزگار...گاهی فقط تنهایی آدمو آروم میکنه...و گاهی بودن با یکی...


هه...ما آدما خودمونم نمیدونیم چه مرگمونه...


بعضی وقتا خودمونم قاطی میکنیم...یکی باشه یا نباشه...؟


بعضی وقتا با اونی که یه عمر آرزوی بودنشو میکردیم دعوا میکنیم...


بعضی وقتا هم میفتیم به پای کسی که نبودشو میخواستیم...


و گاهی...نبود خودمونو به همه بودنا و نبودنا ترجیح میدیم...


زیادی کوچیکم برا این حرفای بزرگونه!!!


خدایا...خیلی دوست دارم...


مرسی که هیشکی نمیتونه تو رو ازم بگیره...


مرسی که گریه هام مال خودمه...


مرسی که هرچقدم تحقیر شم پیش تو بزرگم...


مرسی...مرسی...مرسی...


خدا...ممنونتم که هستم...سخته...آره،زندگی سخته...


ولی مگه خود من نبودم که گفتم عاشق هیجانم...


خب...اینم یه نوع هیجانه...اینکه هرلحظه دنبال یه هدف باشی...و


همراه با ترس از رفتن و فنا شدن...


اینکه گاهی یه تلنگری بخوری که آهای...جا خوش نکن...نوبت جنابعالیم میشه...


هه...دوست دارم خدا...فقط همین!!!


مواظب خودت و شبای تاریکت باش...


...نقطه ته خط






                                       



+نوشته شده در چهارشنبه 2/9/90ساعت 9:26 عصرتوسط pяiйcΣŠ$ Σlћдм | | نظر




نقطه سر خط...


سلام...بعد از روزیان دراز...


امروز یه روز عادی بود...


عادی با کمی اشک و آه کم تر و بیشتر...




خیلی وقته نشستم و به صفحه خیره شدم...


اما...مغز : قفل...


انگار دیگه زندگی مام سر تا سر شده ارور


 یه دفعه دلم برا خدا تنگ شد...


وبلاگم خیلی گرفته شدی...انگار غصه داری...انگار میخوای بگی و نمیتونی...


من دیوونه نیستم...فقط بهترین دوست من بعد از خدا وبلاگمه...


حالا دلم برا اون دوس اولیه تنگ شده...


 


...گاهی دیدی بهت دروغ بگن...لهت کنن...


گاهی حرصت میگیره...اما...امان از حفظ ظاهر!!!


داری از درون فرو میریزی ولی باید یه لبخند زورکی لباتو بپوشونه...


بعضی وقتا نیستی...و وقتی برگشتی میبینی دیگه هیچیت سرجاش نیس...


هه...نمیفهمی نه؟؟؟


اینا رو کسایی میفهمن که کشیدن و چشیدن و دم نزدن...


اومدم چون دلم برای خدا تنگ شده بود...برای حرف زدن باهاش...


خیلی وقتا ما آدما انقد قاطی روزمرگیامون میشیم


که حتی چیزی رو که توی بند بند وجود این هستی در حال حرکته رو از یاد میبریم...


اینکه گفتم ما آدما شامل تمام آدم ها و به اصطلاح آدم ها میشه...


از بنده بگیر تا خواجه حافظ شیرازی...


خب میگفتم...


هرکسی به نوبه خودش فرو میره لای دل مشغولیاش و فکر مشغولیاش...


یکی غرق کار شده...


یکی رفته تو درس...


یکی باید به بچش برسه...


یکی به شوهرش...یکی به زنش...


هیشکی دیگه اعصاب درس حسابی واسش نمونده...حتی برای خدای خودش...همون که گفتم تو بند بند هستی هس...!!!


اومدم یا با خدا حرف بزنم...کاش میفهمید این آدمایی که خودش پزشو به فرشته هاش میداد چه کثافتایی شدن!


ولش کن...این حرفا دیگه قدیمی شده...


 


+دلگیرم...وختی دسات تو دسام نیس...


البته نه...الان تو که اینو نمیشنوی...


+با مته رو اعصابم نقاشی میکنی کاش میتوانسم فراموشت کنم کاش..........;{KOSAR}


+کوله مو پر تجربه کردم...پر تجربه های خودم..


+به اندازه کافی از زمین و زمان خسته شدم...........


+امشب یواشکی گریه کردم...امشب یواشکی با عروسکام حرف زدم...یواشکی چشمک ستاره ها رو تماشا کردم...


+کاش یکی بودم که بود و نبودش فرقی نداشت...


+منم میخوام عین همه زندگی کنم...


اصا مگه من چه فرقی با بقیه دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممم


+اینجا شده ماتم کده اب نکنم بهتره!!


مواظب خودت و خدای خودت باش...


...نقطه ته خط








+نوشته شده در دوشنبه 30/8/90ساعت 8:43 عصرتوسط pяiйcΣŠ$ Σlћдм | | نظر

                 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


نقطه سر خط...



چراغا رو خاموش کن...


هوا هوای درده...


دوس ندارم ببینی...


چشمی که گریه کرده...


دوس ندارم ببینی...غصه هامو...گریه هامو...ناله هامو...


دردامو...بی کسیامو...تنهاییامو...




 بابا بیرون...مامان درگیر شامه...


همه چیز عادیه...


فقط امروز ، یه قلب کوچیک له شد...


چند تا قطره اشک به قتل رسید و یکم خاک دیگه روی بغضای نشکسته نشست...


روز عادیمو با طعم غم میگذرونم...به امید روزی که نمیاد...


از همون مبادا های محال!


روزای عادی میان و میرن...با یه مشت روزمرگی تکراری...شوخیایی که دیگه بی مزه شدن...غصه هایی


 که اگه یه روز تکرار نشن انگار یه چیزی کمه...


روزای عادی...با همون حرفایی که مثل یه صحنه از فیلم مدام تکرار میشن...


با آدمایی که انگار فلکه رو دور میزنن و باز میان جلوی چشت...


حتی حرکت برگ ها رو حفظم...تردد ماشین ها با صدای زیاد آهنگ هاشون...پیرزن کیسه به دست...


همه چیز تکراریه...


سعی میکنم تو نوشته هام گم باشم...تو بچگیام...تو نفهمیدنام...


بم میگن دخترای هم سن تو به این چیزا فک نمیکنن...


اما خب ، من اونا نیستم...


من خودمم...


الهام16 ساله...با تمام ویژگی های خودش...


با روزمرگیای منحصر به خودش که برای خیلیا عجیبه!!!


یه چیزی هست که تا توی وجودمه همه دوسم دارن... غرض یا غرز یا غرض یا غرظ یا غرذ یا قرز یا قرظ یا قرذ مزاحمت بود که حاصل شد:دی



خستم کردین...


دنیا...ازت خسته شدم...میفهمی؟


نه من افسرده نیستم...


دیوونه هم نیستم...


اما طاقتتو ندارم...


بیخیالش...چراغا رو خاموش کنم...


میخوام به روم نیارم...


گریه هامو...ناله هامو...بغضامو...



موظب خودت و شیشه اشکات باش...


 



...نقطه ته خط



                                      بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


+نوشته شده در پنج شنبه 12/8/90ساعت 7:27 عصرتوسط pяiйcΣŠ$ Σlћдм | | نظر

   1   2   3      >